رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 8:16 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
زمان زایمان مهتا فرا رسید . از عصر تا صبح روز بعد درد کشید و سرانجام دختری کوچک و زیبا به دنیا آورد . آقاجان در گوشش اذان گفت و نامش را پریا گذاردند . از ماکان خبری نداشتم . شب ها کارم شده بود مرور نامه های گذشته اش . تا پاسی از شب چراغ اتاقم روشن بود و در عالم رویا در کنار او سر می کردم . روز ها مهمانانی برای دیدار مهتا و فرزند کوچکش و خیابان شام می دادیم . اوضاع خانه درهم بود ٬و در این میان تمام زندگی من در آن نامه ها خلاصه می شد . مادر بسیار خوشحال بود و با همه ٬ از جمله من سر شوخی داشت . اما دریغ از این که من به جز ماکان به چیز دیگری فکر نمی کردم . مدت ها بود لبخند از لبانم محو شده بود .
یک روز عصر زن دایی مهوش و خواهرش شهناز که از رشت آمده بود به همراه دایی خشایار و سروناز و صنوبر به خانه ی ما آمدند . اط قضا ناصرخان و زن دایی و طاهره هم حضور داشتند . در اتاق پذیرایی جمعشان جمع بود که صحبت از احمد و کار و بارش پیش آمد . مهوش خانم شروع به تعریف از پسرش کرد ٬ از خانه و ماشین و باغی که در نیشابور خریده بود ٬ و هزار تمجید دیگر . زن دایی طاهره حرف های مهوش را به تمسخر می گرفت و هر لحظه میان حرفش می دوید و با لحن پرکنایه از او سوال می کرد . همیشه این رفتار بین دو زن دایی ام موسوم بود . یکی تعریف می کرد و دیگری کنایه می زد . از جو اتاق خسته شدم . هیچ وقت تحمل این حرف های صد تا یک غاز را نداشتم .
مهتا روی ایوان نشسته بود و ناصرخان پریا را در آغوش داشت و با هم گرم گفتگو بودند . از دور به عشق آنان غبطه می خوردم . با این که مهتا اول عقدشان ناصرخان را نمی خواست ٬ حالا بعد از چند سال زندگی و تولد پریا عاشقش بود .
ای کاش من هم در همان زمانی که نوجوانی بیش نبودم ازدواج می کردم ٬ شاید حالا از دست عشق و ناکامی در امان بودم . اما باز به خود نهیب زدم: یک تار موی ماکان را به یک دنیا نمی دهم . دوری اش هم برای خودش لذتی دارد و عشقم را سوزان تر می کند .
شب بعد از رفتن مهوش و خواهرش موقع صرف شام مادر انگار می خواست مطلبی را عنوان کند ٬ با نگاه پدر ساکت شد . پدر نگاهی به جمع کرد و گفت : یک ماه دیگر تا سال نو باقی مانده است . امشب مسئله ای را می خواهم عنوان کنم که شاید در سومین روز عید به اتمام برسد . روی حرفم با توست دیبا .
از شنیدن اسمم میخکوب شدم .
احمد از تو خواستگاری کرده است . از نظر من و مادر تایید شده است . نظر تو را نمی خواهم ٬ فقط می خواستم بدانی که قرارهای ما گذاشته شده است . قبلا دایی ات در تجارتخانه مسئله را عنوان کرده بود و امروز زن دایی ات تو رو خواستگاری کرد . می خواستم بگویم عزیزم خودت را آماده کن .
قاشق از دستم سر خورد . اشک جلوی دیده ام را گرفت . مثل دیوانه ها شده بودم . با گریه ی بلندی از اتاق خارج شدم . صدای ناصرخان و مادر را شنیدم که به پدر می گفتند : ناراحت نشوید آقا . او هیچ وقت فکر نمی کرد احمد از او خواستگاری کند ٬ به همین خاطر در وهله ی اول جا خورده است .
ناصر خان افزود : آقاجان بگذارید عروس شود ٬ بعد همه چیز به روال عادی برخواهد گشت .
دیگر هیچ نفهمیدم . فقط دست های مهتا بود که مرا روی تخت می نشاند . گریه امانم را بریده بود . با صدای بلند فریاد زدم : ماکان را دوست دارم .
مهتا جلوی دهانم را گرفت
- آرام باش عزیزم . تو رو به خدا آرام باش . نگذار آقاجان یا ناصرخان بفهمند به خدا می کشنت .
گریه ام را فرو نشاندم .
- من از احمد بیزارم مهتا . تو که این را خودت خوب می دانستی . نباید می گذاشتی این مسئله مطرح شود .
- مگر خواهر . من در آن حدی هستم که بتوانم روی حرف آقاجان یا مادر حرف بزنم ؟ تو هم سخت نگیر . او را که نمی شناسی . شاید اگر آنقدر که فکرت را مشغول ماکان کرده بودی کمی به احمد می اندیشیدی ٬ حالا او هم می توانست برایت عزیز باشد .
از فرط گریه صدایم گرفته بود : نه نباید چنین شود . پدر حق ندارد مرا وادار کند احمد را بپذیرم .
مهتا هم گریه می کرد : عزیزم ٬ آرام باش . خون به پا می کنی . بیا و ماکان را فراموش کن . باور کن عشق تلقینی بیش نیست .
- نه مهتا ٬ من هرگز او را فراموش نخواهم کرد . عشقش در خون و رگ هایم جاری است . اگر عاشقی تلقین است ٬ پس زندگی هم سرابی بیش نیست .
- اما تو مجبوری او را فراموش کنی . دیدی پدر چه گفت ؟ آنها تصمیم خود را گرفته اند .
بله دیدم چگونه مرا نابود کردند . اما باور ندارم مرا به پول و ثروت احمد فروخته باشند .
این چه حرفی است که می زنی ؟ پدر احتیاجی به اموال او ندارد . این نسبت را به آقاجانم نده .
سه روز را در حالت نیمه بی هوش گذراندم . مدام روی تخت افتاده بودم . مادر به بالینم می نشست . انگار از جریان مطلع بود ٬ اما هیچ نمی گفت . صبح یکی از روز ها که در تب می سوختم ٬ خواب دیدم ماکان کنارم نشسته است ٬ با دسته ای از گل های رز . صدای نفس هایش ٬ بوی عطرش و نافذی چشمانش را می دیدم . زیر نور این عروس آسمان ٬ چهره اش گیرا تر از همیشه بود . لبخندی زد و دسته گل را به من داد . به آرامی گفت : با احمد برو .
از خواب برخاستم . چه رویای هولناکی بود . مگر می شد عاشقی معشوقش را از خود براند ؟ اما همین حرف او چنان نیرویی به من بخشید که احساس کردم این امر ٬ امر خود ماکان است و دیگر سرنوشت من به همین جا ختم می شود و هیچ راه فراری نیست .
مادر بر بالینم نشسته بود . وقتی چشم گشودم بوسه ای بر پیشانی ام زد .
بی مقدمه گفتم : به احمد بگویید جوابم مثبت است .
مادر دستانم را گرفت و با خوشحالی گفت : خوشحالم کردی . می دانستم دختر عاقلی خواهی شد .
اما مادر می دانم خوشبخت نخواهم شد .
چرا عزیزم . احمد پسر خوبی است . به دلت بد نیار .
خوبی اش ارزانی خودش . بلاجبار زنش می شوم .
عصر آن روز لباس مرتبی به تن کردم و به اتاق پدر رفتم . حالا من دختری ۲۰ ساله بودم که دنیا را به طور دیگری می دیدم و به سرنوشت شوم خویش راضی شده بودم . باید می پذیرفتم . به خاطر خانواده و آبرویمان . شاید به قول مهتا پدر ماکان را نمی پذیرفت ٬ آنوقت چه می توانستم بکنم ؟
در اتاق را زدم و صدای بم و گفته پدر مرا به داخل فرا خواند . بیا تو .
- سلام آقاجان .
سرش را از روی اوراقی که پیش رویش بود بلند کرد و به اکراه پاسخ سلامم را داد . روی صندلی مقابلش نشستم .
چه کار داری ؟
دوباره دو دل شدم .
پرسیدم چه کار داری ؟ حرف بزن .
آقاجان آمدم بگویم ....
دوبار نتوانستم حرفم را به آخر برسانم . برای این حرف باید کلی جسارت به خرج می دادم .
- بگو پس چرا ساکتی ؟
آقاجان می خواستم برای ازدواج با احمد شرایطی قائل شوم .
از جمله ی آخرم پدر سرش را بلند کرد و مستقیم به چشمانم خیره شد . انگار انتظار این همه گستاخی را نداشت . در حالی که چهره اش درهم رفته بود گفت : چه گفتی ؟ شرط ؟ چه شرطی ؟
امیدوارم بپذیرید .
بگو ببینم .
می خواستم درخواست کنم مراسم عقد و ازدواجم را با هم بگیرید و اصلا نمی خواهم مثل مهتا برایم مهمانی بدهید . دوست دارم همه چیز در حین سادگی برگزار شود .
پدر با حالتی برافروخته برخاست ٬ دست هایش را مشت کرد و روی میزش کوبید .
ساکت شو دختر ٬ بس است . تو دیگر داری وقاحت را به حد اعلا می رسانی . چه گفتی ؟ جشن نمی خواهی ؟ خرج نکنم ؟ می خواهی تو را مثل بیوه زن ها به خانه ی پسردایی ات بفرستم ؟ می خواهی مردم کوی و برزن پشت بهادرخان زندی لغز بخوانند ؟ بعد از انکه همه ی خواستگارانت را جواب کردی٬ حالا می خواهی حرف های مردم را درست جلوه دهی ؟ بگو نظرت غیر از این است . یا این که د.وست داری مردم بگویند دختره عیبی داشت که بی سر و صدا دستش را به دست پسردایی اش دادند رفت ؟ محال است . بس کن . بلند شو برو . راست می گفت مادرت . تو کم جنبه هستی . آزادی بیش از حد تو را گستاخ کرده .
از جا برخاستم سرم گیج رفت و سیل اشک از چشمانم جاری بود .
برو بیرون .
- می روم اما بدانید سر سفره ی عقد به جای بله جواب منفی خواهم داد .
پدر برای اولین بار در طول عمرم مثل شیری زخم خورده به طرفم خیز برداشت و سیلی محکمی به صورتم نواخت . از فرط درد دستم را روی گونه ام گذاشتم . احساس کردم جلوی دیدگانم تاریک شد . هیچ چیز نمی دیدم . محکم به در اتاق خوردم . در باز شد و من به صحن حیاز پرت شدم و سرم به شدت به لبه ی جوی آب ایوان خورد . دیگر هیچ نفهمیدم .
نمی دانم چقدر در بی هوشی بودم .اما وقتی چشم باز کردم ٬ مادر کنارم نشسته بود و به آرامی اشک می ریخت . آن طرف تر پدر پشت به من کنار پنجره ی اتاقم ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد .
با صدای مادر که به آرامی او را مخاطب قرار داد رو برگرداند .
بهادرخان دیبا به هوش آمد .
پدر نگاهی به صورتم افکند و آرام اتاق را ترک کرد . با این که عصبی بود می دانستم از رویم خجل است . هنوز هم می شد در عمق نگاهش مهر و محبت پدری را دید .
مادر دارویی در قاشق ریخت و آرام در حلقم سرازیر کرد . آن قدر گریه کرده بودم که چشمانم پف آلود شده بود . دست هایم را گرفت و آرام آرام شروع به نوازش کرد . به چهره اش خیره شدم . دلم برایش سوخت . چقدر باید از من و اعمالم زجر می کشید و شرمسار می شد ؟ چرا ؟چرا نباید به خواسته ی او هرچند باعث تیره بختی ام بود ٬ تن می دادم ؟ مدت ها بود که احساس می کرد هر روز که می گذرد غصه ی من او را پیر تر می کند . هیچ مشکلی جز من نداشت .
پدر حال و روزش بهتر از مادر نبود . از غم این که مردم کوی و برزن پشت سرش حرف هایی می گویند ٬ چهره اش تیره و گرفته می نمود . حتما می ترسید دیگر کسی سراغ من نیاید . انگار خنجر خانواده ی جعفرخان تا اعماق قلب او رسوخ کرده بود . می دانستم از همان دوران کودکی احمد را هیچگاه دوست نمی داشت . اما به خاطر آبرویش به این وصلت رضایت داده بود .
چه می شد من به خاطر آبرویشان ٬ به خاطر پدر و مادر ٬ به این ازدواج رضایت می دادم ؟ شاید مرور زمان خاطره ی ماکان را از لوح ذهنم پاک می کرد . به امید آینده ای روشن دیده بر هم نهادم .
صبح روز بعد سعی کردم بشاش از جا برخیزم . به زندگی لبخن بزنم و حرف های سرد و زجر آورم را در صندوقچه ی قلبم پنهان کنم و تن مادر مهربانم را نلرزانم . می خواستم انها هم خوشباشند و فکر کنند من با دلی شاد به خانه ی احمد می روم . نمی خواستم بعد از رفتنم این غمم که مبادا من در سختی و تنفر از احمد سر کنم ُ آنها را از پا در آورم .
با رویی باز سر سفره نشستم . پدر و مادر هر دو مرا با بهت و تعجب می نگریستند . زیر شادی ام غمی پنهان بود . ماما سعی کردم این ماه اخری را که با انها سر می کردم باعث کدورتشان نشوم . مهتا پنهانی به من می خندید شاید فکر می کرد عشق ماکان عشقی آبکی بوده و از دیشب تا امروز من او را به کلی فراموش کرده ام و اط شوق عروسی یادی از او در دلم نیست .
بعد از پایان ناشتا ٬ پدر زود تر از همه خانه را ترک کرد . بعد هم ناصرخان صورت پریا را بوسید و خانه را ترک کرد . در آشپزخانه مهتا در کنارم ایستاد و به آرامی گفت : ضربه دیروز انگار کاری بوده . امروز بشاشی . خدا رو شکر که سر عقل آمدی . دیبا جان پدر هم بد تو را نمی خواهد .
با خنده ی مصنوعی گفتم : آه بله ٬ مهتای عزیز. همه چیز را مدت هاست فراموش کردم . فقط به خاطر این که احمد را نمی خواستم ٬ با همه لج کردم و گرنه الان مدتی است که از ماکان خبری ندارم . امیدم فقط به آینده است که شاید روزی احمد را ....
ممهتا دستی به موهایم کشید و گفت : می دانم تو هم روزی به او علاقه مند خواهی شد .
بعد از خروج از مطبخ پا به حیاز اندرونی گذاردیم . مادر روی ایوان نشسته بود و قلیان می کشید . کنارش لبه ایوان نشستم و به رویش لبخند زدم . مادر نگاهی به اطراف انداخت و به کلثوم که مشغول جارو زدن اتاقی بود گفت : کلثوم ختنم تمیز جارو کن . بعد هم برو سراغ مهمانخانه و ناهار خوری . امروز مهمان داریم . ظرف ها را هم دستمال بکش تا تمیز شوند .
بعد رو به من گفت : دیبا جان تو هم برو حمام . فرستاده ام آب گرم کنند . کنیز حاج تقی می آید تو را بشوید . برای بعد از ظهر دایی ها و خانواده شان مهمان ما هستند . درست نیست تو را با سر روی نامرتب ببینند . قرار است امروز برایت رونما بیاورند .
آرام برخاستم .
چشم مادرجان . تا طهر خیلی مانده . می روم اول سری به اتاقم بزنم . می خواهم تغییراتی در آنجا بدهم .
مادر با لبخند گفت : الهی قربونت بشم . چه خوب عاقل شده ای . برو . آب که گرم شد صدایت می کنم .
با چشمانی خیس از اشک برخاستم تا مادر انها را نبیند .
گریه ی پریا از اتاق قدیم مهتا ٬ که حال اتاق موقتی انها شده بود به گوش رسید . خیلی وقت بود که پریا کوچولو را در آغوش نگرفته بودم . دلم برای بوی تنش و چشم های خاکستری اش تنگ شده بود . وارد اتاق مهتا شدم . در حال عوض کردن لباس پریا بود و او یک بند گریه می کرد . با صدای باز شدن در مهتا رورگرداند . لبخندی زد و گفت : چه عجب سری به خواهرزاده ات هم زدی .
خنده ای کردم و گفتم : می دانی که حال و روزم خوب نبود . حتی گاهی اوقات هم خودم را فراموش می کردم .
مهتا پریا را زیر سینه گرفت . پریا مشغول خوردن شیر شد و گریه اش بند آمد .
مهتا چقدر ناصرخان را دوست داری ؟
با نگاهی متعجب گفت : نم دانم . اما انقدر که از دوری اش احساس تنهایی می کنم . چه شده باز رفتارت مشکوک است ؟
هیچی خواهرجان داشتم فکر می کردم یعنی من هم می توانم روزی مثل تو دلم برای احمد تنگ شوم یا نه . مهتا خنده ای کرد و گفت : حتما مطمئن باش و سپس افزود : البته این ها همه حالات شخصی من است ولی فکر می کنم در تمام زن ها یکی است . غالبا زن ها چون از عواطف و احساسات طریف برخور دارند ٬ خود را با هر وضینی تطبیق می دهند . حتی گاهی اوقات وجدانت نمی گذارد احساس کنیکه باعث آزارش شوی٬ چون آن قدر او را به تو محبت می کند که احسساس می کنی دوستش داری .
بچه را آرام از زیر زسینه برداشت و در آغوش من جای داد . بعد با نگاهی فیلسوفنه خنده ای کرد و گفت : ببین وجود یک بچه ی کوچک چقدر باعث آرامش روح می شود . وقتی او را از شیر جانت سیراب کنی و بپرورانی تمام عشقت به او معطوف می شود ٬ آنقدر که هیچ وقت فکر نمی کنی تنهایی .
خنده ای کردم و گفتم : یعنی حرف هایت را باور کنم ؟ ممکن است من بعد از تولد کودکی ٬ در قلبم نسبت به احمد احساس ....
به حرف هایم اطمینان کن . تو هنوز از احمد محبتی ندیدی یعنی نه فکرش را کرده بودی و نه فرصتش را داشتی . شاید بعد از گدشت مدتی از ازدواجت بر این اشک ها و حسرت ها و عشق بی پایه ات بخندی .
حرف های مهتا مرا به فکر فرو برد . اصلا نمی خواستم در مورد احساسم به احمد حرفی بزنم . بچه ممکن بود باعث شود من به احمد نیندیشم . می توانستم این گونخ تنفرم را برای همیشه پنهان کنم و عشقم را نثار فرزندمان نمایم . پریا را محکم در اغوش فشردم و بوسیدم . با دست هایش بازی می کردم و طفلکی در خواب بود و فقط گردنش را تکان می داد . ذذوباره او را وبسیدم .چشم گشود و لب غنچه کرد . می خواست گریه کند فوری به مهتا دادمش و به اتاق خودم پناه بردم .
در حال و هوای خودم بودم که مهتا خبر داد أب گرم شده است و دلاک منتظر است . صدایم را بلند کردم و گفتم : باشد دایه جان می آیم .
بلند شدم اماده شوم که در اتاقم را زدند .
بیا تو .
زهرا بود . ااز دیدنش قلب فرو ریخت . حتما حامل نامه ای از ماکان بود .
خاننم جان نامه داشتید .
خدایا چرا ؟ چرا حالا ؟
نامه را گرفتم و انعامش را دادم . در اتاق را چفت کردم کسی وارد نشود .
- ماکان عزیزم ٬ شرمنده ام . دیبا خود را ببخش .
نامه را گشودم . نمی دانستم چگونه نامه را به پایان برسانم . پس از خواندن نامه شادی ام به غم تبدیل شد .
دیبای عزیزم . سلام .
امیدوارم حالت خوب باشد . اگر جویای حال منی ٬ خوبم . مدتی است در هنگی مشغول تعلیم نظامیان هستم . قرار بود به تهران بازگردم . اول فکر می کردم بعد از امدن از کردستان به شوشتر ٬ بلافاصله ماموریتم به اتمام می رسد . اما طی حکمی جدید دو سال دیگر این جا می مانم . قرار است به شیراز بروم و اثاثم را به اینجا انتقال دهم . شوشتر شهر زیابیی است . هورا در اینجا بر خلاف کردستان گرم است .
دیبای عزیزم . شاید این اخرین نامه باشد که به دست تو می رسد . نمی دانم چرا اما احساس می کنم نباید قلب و روح تو را بی جهت به بازی بگیرم . حال که از تو دورم نباید تو را پا سوز خود کنم . امیدوارم مرا ببخشی . هر کجا هستی برایت آرزو ی خوشبختی می کنم .
دوستدارت ماکان .
خدای من چرا ؟ اشک هایم بود که روی نامه سرازیر می شد . نامه اش سراسر بی احساسی بود . آیا من تا کنون بازیچه ی او بودم ؟ هرگز تو را نمی بخشم . اگر دوستت نمی داشتم شاید با همین دست هایم خونت را می ریختم .
ساعتی را به حال خود گریستم . اما در اعماق قلبم مسرور بودم . این بار خدا بامن بود و می دانست که نمی توانم برای ماکان بنویسم دارم ازدواج می کنم . رفتم و نامه هایش را یکی پس از دیگری به اتش کشیدم ٬ در حالی که از ته دل می گریستم .
نزدیک ظهر بود که دایه وارد اتاق شد و گفت : دیبا جان چه شده عزیزم ؟
هیچی دایه جان و
رفتی حمام ؟ الان مهمان ها می آیند .
نه دایه حوصله ندارم . به درک که می آیند .
خانم جان خدا مرگم بدهد . این طور حرف نزنید . امروز روز مهمی برای شماست .
باز به یاد مادر افتادم اگر چنین مرا می دید حتما پس می لفتاد .
*
*
*
ادامه دارد .
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |